يحيى دولت آبادى
71
حيات يحيى ( فارسى )
به گوش من رسيد كسى نام مرا برد و گفت آيا اشتباه نكرده باشم آيا خود اوست ؟ كجا بوده ؟ اينجا چه مىكند ؟ همين كه بآنطرف نگاه كردم دو جوان بشتاب از جاى برخاسته برابر من اظهار ادب كردند يكى از آنها را كه تاجرزاده يهودى از اهل ورشو بود هانرى كن نام Henri kon شناختم كه در ايام اقامت من در سويس يكى از بهترين محصلين پلنى بود و من به او مهربانى كرده بودم كن از شرح حال من خبردار شده از تاجرزاده خيرخواه كه بىشناسائى به من احسان كرده بود اظهار امتنان كرده او را روانه كرد و خود براى همراهى با من مهيا گشت . برخوردن به اين جوان باسابقه دوستى كه در ميان بود و با حاجت بىاندازه كه بوجود كسى مانند او داشتم در بحبوحه غم و اندوه براى من فرج بعد از شدت مينمود اين حسن اتفاق را بفال نيك گرفته رايحهء گشايشى بمشام من رسيد . پس از صرف ناهار باتفاق كن باداره مركزى پليس رفته تقاضاى پيدا كردن دزد و بدست آوردن آنچه را از دست رفته نمودم با سابقه دوستى كه آن جوان با رئيس پليس داشت و جد و جهدى كه در انجام اين كار بروز ميداد رئيس پليس كتابى كه مشتمل بر چند صد عكس مختلف بود از اشخاص مظنون بدزدى در ورشو در برابر من نهاد شايد بتوانم كسى را كه به من دستبرد زده پيدا نمايم اضطرار مرا بر آن داشت كه تمام حواس خود را جمع نموده به كار اندازم اين بود كه از ميان چند صد صفحه عكس مختلف يكى را نشان داده شبيهتر از همه بطرارى كه لمحهئى چند بيشتر او را نديده بودم به نظر آمد و پس از تحقيقات مسلم شد حدس من بخطا نرفته است يعنى كسانى كه او را با من ديده بودند از پليس مخفى و غيره بر صحت انتخاب من شهادت دادند ادارهء پليس بتعقيب كردن او پرداخت و هم بمهربانى دوست خود با رئيس پليس آلمانى كه موقتا اختيار اين شهر را دارد آشنا شده از شرح حال من و معين شدن دزد در ادارهء پليس بومى شهر آگاه گشته وعدهء همراهى به من داد صبح فردا با رفيق خود براى كسب خبر بمركز پليس شتافته در راه بوى ميگفتم چه خوش بود اگر اسناد و نوشتجات مرا به من ميدادند اگر چه نقدينه از ميان ميرفت كن گفت بسيار خوشبين هستى چگونه به اين زودى به مقصود خواهى رسيد اما رسيدن بپاى ميز رئيس پليس و خندهء مهرآميز او بضميمه ديدن پاكت